همینجوریهای آخر شب – دو : خواب
کلا رابطه خوبی با خواب ندارم. یعنی خواب رابطه خوبی با من نداره. خواب بعد از ظهر که کلا در قاموس ما جایی نداره. خواب شب هم به صورت مداوم زمانش کم و کمتر میشه. از یه طرفم کافیه مثلا ۶ ساعت قبل از خواب یه فنجان قهوه هم بخورم، اون وقت دیگه تا خود صبح باید خودمو روی تخت مثل کتلت اینور و اونور کنم تا دو ساعت بتونم بخوابم. ولی برعکسش هیچ وقت نمیشه. یعنی مثلا قرص هست که فیل رو ۴-۳ روز راحت میخوابونه، اونو که میخورم بازم ساعت ۲ شب تازه دارم تو یخچال دنبال یه چیزی میگردم واسه خوردن. حالا اینا رو گفتم، وقتی میبینم بقیه برعکس منن کلی حرصم میگیره. یه شربت سرفه میخورن، ۷ شب دیگه خوابیدن. چند وقت پیش بود برادرم مریض شده بود بعد یه دارویی میخورد که انگار خوابآور بود، ۳ روز تمام خوابید. فقط موقع غذا به زور بیدارش میکردن. یا چند سال پیش بود یکی از فامیلا رفته بود یه شهر دیگه قرار بوده یه روزه برگرده. بعد چند روز میگذره خبری ازش نمیشه، بعد همه فکر میکنن طرف سقط شده جسدشم مفقود شده و از این حرفا. چند روز میگذره خودش یهو تماس میگیره معلوم میشه چند روزو واسه خودش گرفته تخت یه جا خوابیده. خواستم بگم که خیلی به اینجور آدما حسودیم میشه کلا.
- میخوام بیشتر روزمره بنویسم. اصلا کیفی که تو اینجور نوشتن هست تو هیچ چیز دیگه نیست. حالا هر کی هم میخواد بگه که زردنویسیه یا بیارزشه.






آقا من که کلا برعکس توام.البته تازگی ها اینطوری شده
دلم میخواست اتفاقا خوابم کم بود گاهی واسه همین موضوع کلی از خودم شاکی میشم اصلا! خواب زیاد بیچاره میکنه آدمو
ای ولی . خیلی باهال بود .
من مدتیه شبها که چه عرض کنم ، صبح ها میخوابم . مثلا ساعت 5 صبح .
مثلا دیشب اینقدر بیدار موندم که پای کامپیوتر خوابم برد .
درود بر تو
ایول روزمره نویسی
گور بابای بقیه